سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا

آبی

شبانگاهان لب دریاچه می رفتم
و می گفتم به خود
او یک شب آن جا دیده خواهد شد.
من او را پیش از این هرگر ندیده
نام او را نیز نشنیده
ولی انگار با هم روزگاری آشنا بودیم
نمی دانم کجا بودیم
که من در نیلی چشمان او
او در کبود رود شعر من
زمان ها در شنا بودیم.

شبی آمد، ولیکن دیروقت آمد
نه فانوسی، نه مهتابی
هوا بس تیره بود و دامن دریاچه پر توفان
سوار قایقی گشتیم و بر خیزاب ها رفتیم تا دیری
ولی دردا چه تقدیری
من او را باز هم نشناختم، زیرا
که شب تاریک بود و موج نیرومند
از آن سو قصه ی تلخی است،
ای افسوس، ای اندوه،او را موج ها بردند

و اینک هر سحر در قلب من، نیلوفری نمناک می روید...

 

مفتون امینی



[ چهارشنبه 91/3/10 ] [ 12:37 عصر ] [ ن ر گ س ] نظر

::